وقتی یکی از بستگان فوت می کرد ودیگران خبر دارمی شدند که کدام شخص فوت کرده است همه ی اهالی روستا و اشنایان وبستگان از روستاهای همجوار وشهر خودرا موظف می دانستند که در مراسم تشییع حضور یابند وبا صاحب عزا اعلان همدردی کنند وبگویند که ما درغم شما شریک هستیم بویژه ساکنین روستازیرا عقیده داشتند که اگرخدای ناکرده در جلسه تدفین وغسل وکفن نباشندصاحب عزا را از خود رنجانیده اند وبقول محلی ها نسبت به بانیان عزا بی محلی یعنی بی احترامی کرده اند .بنابراین رسم بود که هرکه ازراه دور یا نزریک به مجلس عزاو ماتم می آمد هنگام روبرو شدن با صاخبان عزا اشعاری متناسب به عنوان تسلیت گویی خطاب به صاحب عزا می خواند ویکی از نزریکان صاحب عزاهم به او پاسخی در خور ومناسب می داد .مثلا تسلیت گو با صدای بلند وسوزان شعر زیر را می خواند :ای چرخ چه خانه ها که ویرا ن کردی در ملک بدن تو غارت جان کردی
هردانه ی قیمتی که آمد به جان بردی توبزیر خاک پنهان کردی یا می خواند :
چه شد که ای گل من این چنین تو پژمردی چراغ محفل من از چه زود افسردی ؟
مگر بخواب چه دیدی که لب فرو بستی دل شکسته ی مارا دو باره بشکستی
یکی از نزدیکان صاحب عزا جواب میداد باصدای بلند وسوزان :
ای دوستان به مجلس ماتم خوش آمدید مستو فیان دایره ی غم خوش آمدید
اجر شما بروز جزا می دهدحسین با حوریان ،خدیجه ومریم خوش امدید وباز فرد اول یعنی تسلیت گو اشعار دیکری مناسب عزا می خواندو ویکی از صاحبان عزا پاسخ مناسب می داد وسپس تازه واردین اخلاص وفاتحه سر می کرد ومثلامی گفت : الحکم للله تعالی یا می گفت : ارواح روح مومنین ومومنات مسلمین ومسلمات کافه وعامه ی اهل ایمان ذکورا اناثا شیخا شابا با ارواح اموات جمع حاضر الخصوص روح نورفته ی تازه گذشته مرحوم مغفورملا علی را از روح پاک شهدای دشت کربلا متبرک گردانیده یکبار فاتحه الکتاب وثلاثه الاخلاص والصلوات .آنگاه همه افرادا فاتحه وسه بار سوره اخلاص رامی خواندند ووقتی تسلیت گو مطمِءن می شد که همه اخلاص خوانده اند خطاب با صاحبان عزا می گفت : خداوند رحمت کناد خداوند بیامرزد خداوند به شما صبر بدهد وصاحب عزا چاسخ می داد :گویا بحق باشید، زحمت کشیدید، خوش آمدید، قدم بر چشم ما نهادیدف صفا اوردید .
خدااموات ورفتگان شماراهم بیامرزدخداوند به شما طول عمر بدهد.... واما در مجلس زنانه هم غوغایی بر پابود وهریک از زنان که واردمی شدند وبه زن ویا دختر خانواده می رسیدند نواهایی متناسب با کسی که در گذشته وهم چنین متاسب با نسبتی که با شخص متوفی داشتند ویا اینکه مرده مادر بوده یا پدرخانواده بوده یا اینک جوان بوده ویادختر بوده ویا پسر جوان بوده با در نظر گرفتن همه ی این جوانب نوا یی مناسب آن احوال می خواندندکه ذیلا مشاهده خواهید ومادر خانواده یا خواهر شخص متوفی پاسخی مناسب با نوای خوانده شده می دادکه در اشعار ذیل نمونه های آن به خوانندگان تقدیم می گردد مثلا تازه وارد می خواند :
درآن خانه که مادر ناله می کرد شکایت با گلای لاله می کرد سر بالین خود هیچ کس نمی دید به صد حسرت گریبون پاره می کرد .وصاحب عزاپاسخ می داد : ای دوست خوش امدی (امدید) صفا آوردی
صد خدمت شایسته بجا آوردی صد رحمت و آفرین براین عقل شما امروز بزرگتری بجا آوردی !
در اخرین وداع با میتی که غسل داده شده واماده حرکت بسوی قبرستان می باشد زنان ویا دختران متوفی میخوانند :فلک چو طرح جدایی میون ما انداخت ببین ترا بکجا ومرا کجاانداخت
تورا به کنج لحد ومرا به خانه ی غم که سنگ تفرقه آخر میون ماانداخت یا می خواندند:
ببردند گل ، گل از گلخانه بردند گل مارا به غسالخانه بردند دمی که آب وکافورش بریزند
رمق از پا ونور از خانه بردند واما برگردیم به نواهای زنانه در مجلس عزا
از زبان دخترکه مادرش مرده : مادرمایم وجون مادر مایم مو چایی خور(خودرا) زدست مادر مایم
دوستو (دوستان) همگی بحال مو میگریند مو چایی خور زدست مادر مایم (می خواهم)
راه اومده یم تموم راه اومده یم ای(این)راه تمو م سنگ وسخال اومده یم پنداشتم که مادرم بر جایه
حالا که نیه (نیست) مو به چه کار امده یم (امده ام )
یک نیم دلم کباب ویک نیم خراب یک نیم بسوخت زداغ ونیمی زفراق گر داغ وفراق هردو بیایند بر مو از داغ ننالم که بسوختم زفراق
پیشون سرا گرد وغبار آورده چار گوشه ی سرا بنفشه بار آورده دیدار که هر صبح ومسا می دیدم
امروز خدا زمو زوال آورده
ای دوست خوش آمدید به غم خونه ی ما روشن کردی خونه ی ویرونه ی ما
شیرین تر از این سخن نمی تونم گفت هرجاکه قدم گزاردی بر دیده ی ما
ای چرخ فلک خرابی از کینه ی توست بی داد گری پیشه ی دیرینه ی توست ای خاک اگر سینه ی تو بشکافند صد گوهر قیمتی که در سینه ی توست
ماغمزده ها زکربلا می آیم( می اییم) پوشیده سیاه به هر عزا می آیم ( میآییم)
ما غمزره هاحسین را ناداریم ( بگذاردم) آیابه چه رو زکربلامی آیم
در مرگ برادر از زبان خواهر :هرکس که برادر عزیزی دارد در نقره نشونده که عقیقی دارد
هرکس که ندارد زقیامت خبری ازروی دلم نشانه ای بر دارد
در خاک تویی وبر سر خاک مویم (منم) بی غم تویی به غم گرفتار مویم ( منم)
تو تکیه بجای جاودانی زده ای با طعنه ی دشمنان گرفتار مویم ( منم )
آیم بسر خاک تو روزی صد وبیست خشتون ( خشتهای) سر لحد بحالم مگریست ( می گریست )
گر از تو بپرسند سر خاکت کیست ؟ خود می دانی که سوخته ی زار تو ، کیست ؟
فلک کورشی (شوی)که کور کردی چراغم ببردی بلبل خوش خوان باغم
ببردی بلبلم زندان نمودی دگر بلبل نمی خواند به باغم
آن خواهر دلکباب مو خواهم بود بنشسته به درد وداغ مو خواهم بود
غمهای جهان وجملگی بر دل مو آن سوخته ی نامراد مو خواهم بود
یارب چه مشد ( می شد ) مرگ برادر نمبود(نمی بود) این شال عزا بر سر خواهر نمبود
یارب چه مشد که خواهرو( خواهران ) می مردند این داغ گران بر دل خواهر نمبود(نمی بود)
مرا باور نمی آید که ماه از آسمان رفته مرا باور نمیآید که خورشید از جهان رفته
از آن ماه واز ان ابرو از ان محراب پیشانی مراباور نمی آید عزیزم از میان رفته
مادر که مرا بناز می داشت برفت غم بر دل مو روا نمي داشت برفت
آن كس كه مرا به غم نمي تونست دید بر اسب اجل نشست ودچون باده برفت
همی نالم که مادر در برم نیست شکوه سایه ی او بر سرم نیست
مراگردولت عالم ببخشند. برابر با نگاه مادرم نیست
نوحه های دسته جمعی که در مجلس زنانه یک خانم ذاکر اهل بیت می خواند وهمه ی زنان حاضردر مجلس دسته جمعی یا با دو دست برسد می زنند ویا بادودست به سینه می زنند وبه این کارسروازدن ویا برسرزدن وسر واکرون می گویند بعداز هر بیت یا بعد از هردو بیت یک عبارت به عنوان:میان بندتوسط همه حاضرین تکرار می شود مثل:واویلا صدواویلا:
چون دید جوان گل عذارش اکبر خلف بزدگوارش. قامت به لباس رزم آراست
رخصت زپدر گرفت وبرخاست. واویلاصدواویلا
بردامن او بزار آویخت ازدیده بجای اشک خون ریخت. فرمود که ای عزیزمادر. بنشین تودمی ای علی اکبر واویلا صد واویلا...
تا شانه کشم به کاکل تو شویم به گلاب سنبل تو. پنهان نظری به مادر انداخت. تا باردگر به سرمه ی ناز. چشمی که نهان بود نگاهش چون طالع خود کنم سیاهش- ای اکبر تاجدار مادر ای یوسف گل عذار مادر واویلاصد واویلا
زانروزکه شیر خواره بودی. زینت ده گهواره بودی شب تا به سحر نیارمیدم درپای تو رنجها کشیدم که امروز تو بدستگیری من باشی تو عصای پیری من من هم به شب عروسی تو آیم به دیده بوسی تو واویلا صد واویلا---
دربزم تو عون پاگذارد مسلم به کفت حنا گذارد در حجله سکینه خواهر تو آیینه نهد برابر تو در حجله تو چون قرار گیری. باب تو جوان شود به پیری آخر به تنت به نامرادی گردیده کفن قبای شادی اکنون چه کنم سرور گویم یا گریم ورودرود گویم - واویلا صد واویلا.......
پدرم رفتی وچون شمع تو خاموش شدی. ترک ما کردی وبا خاک هم آغوش شدی
خانه را نوری اگر بودزرخسار تو بود ای چراغ دل ما از چه تو خاموش شدی----
پنهان بخاک گشته چو قدرسای تو غمگین مباش در دل ما هست جای تو
ازمرگ ناگهانیت ای مهربان پدر بیگانه سوخت تا چه رسد آشنای تو----
حیف از توای پدر که شدی هم نشین خاک. زیراکه جایگاه تو بر دیدگان ماست
عمرت به نیک نامی ومهر ووفا گذشت یادت همیشه دردل وروح وروان ماست---
پدرجان یاد ان شبها که مارا شمع جان بودی میان ناامیدیها امید جاودان بودی
برایت زندگانی گرچه یکسررنج وسختی بود بنازم همتت بابا که تا بودی صبورومهربان بودی----
چهل روز گذشت پدر که جمالت ندیده ایم. دیگر گلی زباغ وصالت نچیده ایم
صد سال اگر بگذرد از فراق تو ما از فراق ودوری تو قد خمیده ایم----
نوحه دسته جمعی که در مجلس زنانه می خوانند وهمه ی افراد برسریا برسینه میزنند وبه عمل انها سر وازدن می گویند که با شوروشین خاصی همراه است وعبارت :کربلا یا کربلا یا کربلا -بعد از هر بیت توسط زنان حاضر ضمن برسرزدن ویا برسینه زدن تکرار می گرددوبقول اهل محل پی خوانی دسته جمعی می شود:ازکجا می آیی ای مرغ حزین ازچه نالانی چنین ای دلغمین؟
کربلا یاکربلا یاکربلا.---خود چه گویم ای علیل بینوا میرسم از سرزمین کربلا. کربلا یا کربلا یاکربلا--- ای زبان بسته دلت محزون چیست ؟ میچکد ازبالهایت خون زکیست؟ کربلا یا کربلا یا کربلا.---لال گردم لال ای حسرت نصیب
باشد این خون، خون حلقوم غریب کربلا یا کربلا یاکربلا --- زود بر گونامش ای خونین جگر چون که میدارم غریبی در سفر نام او باشد مقتول سنین باب زارش شاه بی لشکر حسین- کدبلا یا کربلا یا کربلا---- باز گو از اکبر شیرین سخن. کی بیایددروطن دنبال من
کربلا یا کربایا کربلا. خاک بر سر کن که اکبر کشته شد از جفا شبه پیمبر کشته شد کربلا یا کربلا یا کربلا. باز گو از قاسم ودامادیش. ازحنا بندان وعیش وشادیش. کربلا یا کربلا یا کربلا.عیش قاسم شد مبدل با عزا. بستهشد ازخون حنا بردست وپا کربلا یاکربلا یا کربلا. باز گو میر علمدارم چه شد شش برادر یار وغمخوارم چه شد. قطع شد دست علمدار حسین. کشته شد یاران به صد افغان وشین. کربلا یا کربلا یا کربلا
باز گو از عمه ه وخواهرانم ای صغیر. عزتی دارند یا خوار وذلیل؟ کربلایاکربلا یاکربلا. عمه ها وخواهرانت خوار وزار چون اسیران فلک در زنگبار
کربلا یا کربلا یا کربلا.....نوحه دیگر ویژه مجلس زنانهکه در ماتم افرتد خوانده می شد ذیلا به نگارش میآید:حسینم واحسینم واحسینم----
بیاد آمد مرا از حال زینب. بسوزد دل بر آن احوال زینب. حسینم واحسینم واحسینم زداغ نوجوان شاهزاده اکبر کمان شد قامت رعنای زینب حسینم واحسینم واحسینم زداغ قاسم ودامادی او. سفید گردیده گیسوهای زینب حسینم واحسینم واحسینم. زداغاکبر شیرین زبانش بسوخته هم پر وهم بال زینب حسینم واحسینم واحسینم. فلک بر هم زدی سامان زینب. خرابه کردی آخر جای زینب حسینم واحسینم واحسینم. بشامش بردی ودادی به دشمن چه می خواهی فلک از جان زینب. حسینم واحسینم واحسینم.
که زینب طالع بر گشته دارد. زدوران شش برادر کشته داردحسینم واحسینم واحسینم. انیس بی کسان داد از جدایی برادر داد وبیداداز جدایی
حسینم واحسینم واحسینم. جدایی می کند بنیاد زینب خدا بستان زدشمن داد زینب حسینم واحسینم واحسینم. مسلمانان مرا زینب نخوانید. مرا محنت کش دوران بخوانید. حسینم واحسینم واحسینم.
بیا که از سفر برگشته زینب بیا که بی برادر گشته زینب حسینم واحسینم واحسینم. بیا که زینبی بر جا نمانده. زبس که گریه کرده جان سپرده حسینم واحسینم واحسینم.-----پدرم رفتی وچون شمع تو خاموش شدی. ترک ما کردی وبا خاک هم آغوش شدی
خانه را نوری اگر بودزرخسار تو بود ای چراغ دل ما از چه تو خاموش شدی----
پنهان بخاک گشته چو قدرسای تو غمگین مباش در دل ما هست جای تو
ازمرگ ناگهانیت ای مهربان پدر بیگانه سوخت تا چه رسد آشنای تو----
حیف از توای پدر که شدی هم نشین خاک. زیراکه جایگاه تو بر دیدگان ماست
عمرت به نیک نامی ومهر ووفا گذشت یادت همیشه دردل وروح وروان ماست---
پدرجان یاد ان شبها که مارا شمع جان بودی میان ناامیدیها امید جاودان بودی
برایت زندگانی گرچه یکسررنج وسختی بود بنازم همتت بابا که تا بودی صبورومهربان بودی----
چهل روز گذشت پدر که جمالت ندیده ایم. دیگر گلی زباغ وصالت نچیده ایم
صد سال اگر بگذرد از فراق تو ما از فراق ودوری تو قد خمیده ایم----
نوحه دسته جمعی که در مجلس زنانه می خوانند وهمه ی افراد برسریا برسینه میزنند وبه عمل انها سر وازدن می گویند که با شوروشین خاصی همراه است وعبارت :کربلا یا کربلا یا کربلا -بعد از هر بیت توسط زنان حاضر ضمن برسرزدن ویا برسینه زدن تکرار می گرددوبقول اهل محل پی خوانی دسته جمعی می شود:ازکجا می آیی ای مرغ حزین ازچه نالانی چنین ای دلغمین؟
کربلا یاکربلا یاکربلا.---خود چه گویم ای علیل بینوا میرسم از سرزمین کربلا. کربلا یا کربلا یاکربلا--- ای زبان بسته دلت محزون چیست ؟ میچکد ازبالهایت خون زکیست؟ کربلا یا کربلا یا کربلا.---لال گردم لال ای حسرت نصیب
باشد این خون، خون حلقوم غریب کربلا یا کربلا یاکربلا --- زود بر گونامش ای خونین جگر چون که میدارم غریبی در سفر نام او باشد مقتول سنین باب زارش شاه بی لشکر حسین- کدبلا یا کربلا یا کربلا---- باز گو از اکبر شیرین سخن. کی بیایددروطن دنبال من
کربلا یا کربایا کربلا. خاک بر سر کن که اکبر کشته شد از جفا شبه پیمبر کشته شد کربلا یا کربلا یا کربلا. باز گو از قاسم ودامادیش. ازحنا بندان وعیش وشادیش. کربلا یا کربلا یا کربلا.عیش قاسم شد مبدل با عزا. بستهشد ازخون حنا بردست وپا کربلا یاکربلا یا کربلا. باز گو میر علمدارم چه شد شش برادر یار وغمخوارم چه شد. قطع شد دست علمدار حسین. کشته شد یاران به صد افغان وشین. کربلا یا کربلا یا کربلا
باز گو از عمه ه وخواهرانم ای صغیر. عزتی دارند یا خوار وذلیل؟ کربلایاکربلا یاکربلا. عمه ها وخواهرانت خوار وزار چون اسیران فلک در زنگبار
کربلا یا کربلا یا کربلا.....نوحه دیگر ویژه مجلس زنانه که در ماتم افراد خوانده می شد ذیلا به نگارش میآید:حسینم واحسینم واحسینم----
بیاد آمد مرا از حال زینب. بسوزد دل بر آن احوال زینب. حسینم واحسینم واحسینم زداغ نوجوان شاهزاده اکبر کمان شد قامت رعنای زینب حسینم واحسینم واحسینم زداغ قاسم ودامادی او. سفید گردیده گیسوهای زینب حسینم واحسینم واحسینم. زداغ اکبر شیرین زبانش بسوخته هم پر وهم بال زینب حسینم واحسینم واحسینم. فلک بر هم زدی سامان زینب. خرابه کردی آخر جای زینب حسینم واحسینم واحسینم. بشامش بردی ودادی به دشمن چه می خواهی فلک از جان زینب. حسینم واحسینم واحسینم.
که زینب طالع بر گشته دارد. زدوران شش برادر کشته داردحسینم واحسینم واحسینم. انیس بی کسان داد از جدایی برادر داد وبیداداز جدایی
حسینم واحسینم واحسینم. جدایی می کند بنیاد زینب خدا بستان زدشمن داد زینب حسینم واحسینم واحسینم. مسلمانان مرا زینب نخوانید. مرا محنت کش دوران بخوانید. حسینم واحسینم واحسینم.
بیا که از سفر برگشته زینب بیا که بی برادر گشته زینب حسینم واحسینم واحسینم. بیا که زینبی بر جا نمانده. زبس که گریه کرده جان سپرده حسینم واحسینم واحسینم..... اما ادامه نواهای زنان روستای کوچ ذیلابه نگارش درمی آید:
تو ای برادر با جان ودل برابر من بیا که مرگ حسن ریخت خاک بر سر من بیا که شددل زینب زغصه ریش آخر بیا که کرد معاویه کار خویش آخر ---- هنوز هجر نی آورد بفریادم هنوز ماتم زهرا نرفته از یادم
هنوز دیده ی خونبار در سراغ علی است هنوز لاله ی دل داغدار داغ علی است ---
زمانه رخت سیه باز در برم نکند خدا نکرده فلک بی برادرم نکند ------- یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم (بندبرگردان در نوحه زنانه زیر در مجالس ماتم وعزاداری )
چرابرتن برادر سرنداری یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم کفن در بر تو ای سرمر نداری یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم به کهنه جامه ای کردی قناعت یا مظلوم حسینم یا محروم حیبنم چرا آن کهته را در بر نداری یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم ---چرا جسمت میان آفتاب است یا مطلوم حسینم یا محروم حسینم نسب گویا زپیغمبر نداری یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم ---سود خواهر فدای دستهایت یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم چرا انگشت وانگشتر نداری یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم ---بغل بگشا وخواهر را بغل کن یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم مگر مهری تو با خواهر نداری یا مظلوم حسینم یامحروم حسینم ---دهن واکرده زخم سینهی تو یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم مگر با خود علی اکبر نداری یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم ----لبت خشکیده هم چون لعل بی آب یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم مگر عباس نام آور نداری یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم ----سلیمان جهانی ای برادر یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم ---نسب گویا زپیغمبر نداری یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم--
اگر کشتند چرا آبش ندادند یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم گلوی نازکش خنجر نهادند یا مظلوم حسینم یامحروم حسینم---
یقین دانم که در دل آرزویی یامظلوم حسینم یا محروم خسینم بجز دامادی اکبر نداری یا مظلوم حسینم یا محروم حسینم ------
باز از کنوز رحمت والطاف کردگار آیات صنع در همه عالم شد آشکار
بانفحه ی صبا دم روح القدس دمید شد رستخیز عام به صحرا وکوهسار
با حشمت الهی شه ، نوروز زد قدم عفریت دی زصحنه برون شد پی فرار
زد خیمه ابر ودر وگهر ریخت دمبدم صحن وسرا ودشت ودمن گشت لاله زار
پیر عجوز دهر جوانی زسر گرفت تاشد بکوهسار ، عیان جلوه ی بهار
تاشد زپرده حسن دل آرای گل عیان با لحن خوش به نغمه ی داوود شد هزار
بلبل به شاخسارطرب جا گرفت وگفت حمد خدا ونعت نبی ، مدح هفت وچار
وآنگه بخلق مژده یعیدین داد فاش نوروز باستانی ومولود شهریار
تا شد عیان زماه رجب لیله ی نخست تابنده شد زبرج ولایت مه وقار
مولود شد محمد باقر (ع) زفاطمه دریای علم مصطفوی ، مفخر کبار
مر آت حق شهنشه علم الیقین کزاو دین خدا وشرع و نبی گفت آشکار
پنجم وصی احمد مرسل ، ولی حق کزاو علوم اول وآخر شد اشکار
مهرش بهار باطرب وقهراو خزیف حبش جنان ودشمنیش شد جهیم نار
(آذر) گدایی در اوکن زحق طلب زان منصب شهانه به عالم کن افتخار--
---دیوان آذر -جلد اول -ص ۸۶-چاپ سوم-۱۳۴۸ شمسی -چاپ خانه ی طوس مشهد-آذرخراسانی--
ادامه مطلب...
![]()

بشارت شيعيان !شد ماه شعبان ماه پیغمبر فزون شد بر خلایق لطف وجود خالق اکبر
زمین وآسمان وعرش اعظم نورباران شد زانوار رخ نور دو چشم ساقی کوثر
عیان گردید در یثرب جمال عالم آرایی که جبرئیل امین شد خادمدر بار آن سرور
زلطف قادر قدرت نما از گلبن عفت دوگل گردیده ظاهر ازبرای حیدر صفدر
یکی در سوم شعبان ، یکی در چارم شعبان یکی چون شمس رخشان ویکی همچون مه انور
یکی فرمانده ی عالم ،وصی احمد خاتم یکی یار ومعین وغم خور سلطان بحر وبر
یکی از فاطمه ام الائمه ، دختر طاها یکی از حضرت ام البنین همچون دروگوهر
یکی نامش حسین ابن علی فرمانروای دین یکی باب الحوائج ، حضرت عباس نام آور
یکی را بوسه زد ختم رسولان بر لب و دندان یکی رامرتضی دست رسایش بادو چشم تر
برای یاری درماندگان بحرطوفان زا بسوی ساحل عزت ، یکی کشتی ، یکی لنگر
دو صدر الدین، دو بدر الدین ، دو یارویاور قر آن یکی وارث بشهرعلم وآن یک پشتیبان در
دو رخ زیبا ، دو قد طوبا ، قدم بنهاد در عالم یکی فرمانده ی اعظم ،یکی سردار وسرلشکر
دو جانباز وبرادر ، این وزیر وآن دگر سلطان عیان گردیدبریاری حق ازدو نکو مادر
دو روشنگر ، دو عالی فر ، که بر آنهاخدا بخشد هزاران {کربلایی}را زرحمت در صف محشر
اثر طبع نادعلی کربلایی -شادروان کربلایی پدر سه شهید -به نقل از شکوفه های انقلاب -جلد دوم -صصص۱۱۴-۱۱۵-انتشارات خزر-تهران ----
ادامه مطلب...
---البشارت که عيان مهر فروزان آمد ظاهر از پرده ي عصمت رخ جانان آمد
سر زد ازبرج نبوت مه رخشنده ي دين روشن از نور رخش عالم امکان آمد
دختر ختم رسل هادي کل ،شاه سبل از پسرده عيان چون مه کنعان آمد
دسته دسته ملک از عالم بالا بزمين بهر ديدار رخش خرم وخندان آمد
عزت وفضل وشرافت بنگر زامر خدا سوي زهرا زجنان حوري وغلمان آمد
ساره وآسيه ومريم وکلثوم زبهشت از پي خدمت آن زهره ي تابان آمد
آنچنان نور رخ دخت نبي جلوه نمود که قصور همه ي مکه نمايان آمد
نه همين مکه منور شده از طلعت او زسما ـابسمک يکسره رخشان آمد
شده از مکه همان نور نمايان که بطور سالهادر طلبش موسي عمران آمد
بهر اين نور که در صلب خليل الله بود نارنمرود به يک لحظهگلستان آمد
گر نبردي بزبان نوح نبي نامش را کي نجات از يم وگرداب وزطوفان آمد
يوسف مصر گراين نام نخواندي بزبان کينجاتش زچه وگوشه ي زندان آمد
چون نيايد زازل تابه ابد همتايش همسرش شير خدا حامي قر آن امد
زين دودرياي فضيلت که بهم شد واصل خارخ از ايندو نکو لولوء و مرجان آمد
نه همين ام ابيها نبي اش خوانده زحق ام فضل ،ام کتاب ، ام امامان آمد
شب مولود مهين دخت نبي فاطمه شد عرش پرنور شد وفرش چراغان آمد
تاکه تبريگ بگويد بجهان شيعه {کربلايي} زسوي نوحه سرايان آمد
اثر طبع شاد روان نادعلي کربلايي-پدر سه شهيد -به نقل ازارمغان کربلا کتاب سوم -ص63-64--انتشارات خزر -بوذرجمهري سابق (15خردادفعلي)
آمد شب میلاد علی شمس خراسان فرزند نبی ،رهبردین،حامی قرآن ده مژده که امشب شده عالم همه گلشن زاین شمس ضحا کشور ایمان شده روشن ای نور خداوند تبارک به تو احسن کز مقدم تو گشته فزون رونق ایران شددر شب میلادی آن سید ورهبر از سجده به شکرانه حق موسی جعفر اندر بر معبود بدی او بزمین سر زاین نعمت والا گهر خالق سبحان شمسی که ازاو می نگرم نور خدا را اندر طلبش گردش این ارض وسمارا هرزنده دلی برده سویش دست دعا را اوحجت حق است ومدکار ضعیفان خرم به جنان فاطمه وحیدر کرار لبخند زند بر رخشان احمد مختار این مژده به حیدر رسد از جانب دلدار کز نسل تو آمد بجهان خسرو خوبان فوج ملک وخیل رسل مدح سرایند بادسته گلی سوی نبی رو بنمایند تبریک کنان اذن بگیرند وبیایند از بهر زیارت بزمین خرم وخندان آمد بجهان آنکه جهان آمده بهرش جن وملک وحور وجنان آمده بهرش شمس وقمر وکون ومکان آمده بهرش آن رهبر ارزنده وروشنگر انسان هم ثامن وهم ضامن وهم حجت دین است هم رهبر وهم سرور وهم یار ومعین است ازسوی خدا بر همه آیات مبین است از نور رخش خلق شده حوری وغلمان مردم همه مشتاق بفردوس برینند تا آنکه در آنجا رخ زیبای تو بینند افسوس اگر ماه جمال تو نبینند درروز جزا ای پسرختم رسولان ای خسرو خوبان تو غریب الغربایی وی حجت یزدان تو معین الضعفایی چون مور ضعیفی بدرت (کرببلایی) ران ملخ آورده به دربار سلیمان بنقل از :شکوفه های غم -اثر طبع ناد علی کربلایی-صص۳۱۱-۳۱۲ -انتشارات خزر ---
--

غروبي سخت دلگيراست ومن ، بنشسته ام اينجا، کنار غار پرت وساکتي ، تنها که مي گويند : روزي ، روزگاري ، مهبط وحي خدا بوده است ، ونام آن ((حراء))بوده است واينجا، سرزمين کعبه وبطحاست... وروز، از روزهاي حج پاک ما مسلمانهاست. برون از غار زپيش روي وزيرپاي من ، تاهرکجا ، سنگ وبيابانست. هوا گرم است وتبداراست اما مي گرايدسوي سردي، سوي خاموشي. وخورشيداز پس يک روز تب ،در بستر غرب افق ،آهسته مي ميرد.. ودر اطراف من از هيچ سويي ، رد پايي نيست ودور من ، صدايي نيست
فضا خالي است وذهن خسته وتنهاي من ، چون مرغ نوبالي ،-که هردم شوق پروازيبه دل دارد- کنارغار ،از هرسنگ، هر صخره پرد بر صخره ايديگر..
ومي جويد به کاوشهاي پي گيگيري، نشانيهاي مردي را - نشانيها،که شايد مانده بر جا ،دير دير: از سالياني پيش_ ومن همراه مرغ ذهن خود،در غار مي گردم.
وپيدا مي کنم گويي نشانيها که مي جويم: همانست، اوست! کنار غار ، اينجا ،جاي پاي اوست،مي بينم ومي بويم توگويي بوي اورا نيز همانست ، اوست:
پلاسي بر تن است اورا وميبينم که بنشسته است،چونان چون همان ايام
همان ايام که اين ره را بسا، بسيارمي پيمود وشايد نازنين پايش زسنگ راه مي فرسود
ولي اوهمجنان هرروزمي آمد ومي آمد...ومي آمد وتنها مي نشست اينجا
غمان مکه ي مشئوم را باغارمي ناليد غم بي همزبانيهاي خود را...
ومن اکنون به هر سنگي که در اين غار مي بينم، به روشن ترخطي مي خوانم آن فريادهاي خامش آورا... واکنون نيزگويي آمده است او...آمده است اينجا،
وي گويد غم آن روزگاران را:(( عجب شبهاي سنگيني! همه بي نور! نه ازبام فلک ، قنديل اخترها بودآويز نه اينجا_وادي گسترده ي دشت حجاز_
از شعله ي نوري ، سراغي هست.زمين ، تاريک تاريک است وبرج آسمانها نيز
نه حتي در همه ي ام((ام القري))يک روزن روشن تما شهربي نوراست...
نه تنها شب ، که اينجاروزهم بسيارشبرنگ است. فروغي هست اگر،از آتش جنگ است
فروزان مهر ، اينجا سخت بي نوراست، بي رنگ است. توگويي راه خود را هرزه مي پويد ونهر نورآن ،زان سوي اين دنيا بود جاري.
مه اند ر
گور شب خفته است وناپيداست... پيدا نيست.
سيه رگهاي شهر-اين کوچه ها-ازخون مه خاليست
درآنها مي دودچرکاب تندننگ وبد نامي، بد انديشي ودر رگهاي مردم هم.
سيه بازارهاي ((روسپي نامردمان))گرم است تمام شهرگردابي است پر گنداب
تمام سرزمينها نيز دنياهم وگويي قرن ، قرن ننگ وبدنامي است.
فضيلتهالجن آلوده،انسانها سيه فکروسيه کارند... و(انسان)نام اشرافي زيبايي است از معني تهي ...)) مانده محمد(ص) گرم گفتاري غم آلود است.
وخور، ديريست مرده ، غارتاريک است ومن چيزي نمي بينم
ولي گوشم به گفتاراست...ومي بينم توگويي رنگ غمگين کلامش را :
((خداي کعبه، اي يکتا!درودم را پذيرا باش، ا ي برتر وبشنو آنچه ميگويم:
يتيم مکه ،چوپانک،جوانک،نوجواني از بني هاشم وبازرگان راه مکه وشامات
(امين)، آن راستين، آن پاکدل ، آن مرد، وشوي برترين بانو:(خديجه)
نيز ، آنکس کوسخن جز حق نمي گويد وغير از حق نميجويد وبتها را ستايشگر نمي باشد واينک : اين همان مردابرمرد است (محمد) -ص- اوست----پیام درد انسانهای قرنم را زمن بشنو پیام تلخ دختربچگان ،خفته اندر گور
پیام رنج انسانهای زیربار،وزآزادگی مهجور پیام آنکه افتاده است درگرداب
وفریادش بلنداست:((آی آدمها...)) پیام من ،پیام او،پیام ما...))
محمد(ص)غمگنانه ناله ای سرمیدهد،آنگاه می گوید: خدای کعبه ،ای یکتا!
درون سینه ها یاد تومتروک است وازبی دانشی واز بزهکاری ،:
مقام برترین مخلوق تو،انسان، بسی پایین تراز حد سگ وخوک است.
خدای کعبه ،ای یکتا!فروغی جاودان بفرست، که این شبها بسی تار است.
ودست اهرمنها سخت در کاراست ودستی رابه مهرازآستینی باز ،بیرون کن
که:برداردبه نیروی خدایی شاید، این افتاده پرچمهای انسن را
فروشوید نفاق وکینه های کهنه از دلها دراندازد به بام کهنه ی گیتی بلند آواز
برآرد نغمه ای همساز فروپیچد بهم طومار قانونهای جنگل را
وگوید :آی انسانها! فراگردهم آیید وفراز آیید بازآیید
صدا بردارد انسان را وگوید: های ، ای انسان! برابر آفریدندت ،
برابر باش! صدابردارداندرپارس ، درایران وباآن کفشگرگوید :
پسر را رو ، به هر مکتب کهخواهی نه! سپاهی زاده راباکفشگر،
دیگرتفاوتهای خونی نیست سیاهی وسپیدی نیز ،حتی،موجب نقص وفزونی نیست... خدای کعبه ...ای ..یکتا...)) بدین هنگام
کسی آهسته گویی چون نسیمی می خزد درغار محمدرا صدا آهسته می آیدفرود از اوج ونجوا گونه می گردد پس آنگه می شود خاموش.
سکوتی ژرف ووهم آلود ناگه چون درخت جادواندرغار میروید...
وشاخ وبرگ خود رادرفضای قیرگون غار می شوید
ومن درفکر آنم کاین چه کس بود،از کجا آمد؟! که ناگه این صدا آمد:
((بخوان!))... اما جواب یبر نمی خیزد محمد ،سخت مبهوت است
گویا ،کاش میدیدم ! صدا باگرمترآوا وشیرین تر بیانی باز می گوید:
((بخوان!)).. اما محمد هم چنان خاموش
دل اندرسینه ی من باز می ماند زکار خویش،گفتی میروم از هوش
زمان دراضطاب وانتظارپاسخش، گویی فرو می ماند از رفتار ((هستی) می سپارد گوش پس از لختی سکوت-اماکه عمری بود گویی-گفت:
((من خواندن نمی دانم)) همان کس ،باز پاسخ داد: ((بخوان!بنام پرورنده ایزدت کوآفریننده است...)) واو میخواند، امالحن آوایش
به دیگر گونه آهنگ است صدا گویی خدا رنگ است. می خواند:
((بخوان،بنام پرورنده ایزدت،کو آفریننده است...))* * *
درودی می تراود از لبم بر او درودی گرم * * *
غروب است وافق گلگون وخوشرنگ است ومن بنشسته ام اینجا، کنارغارپرت وساکتی ،تنها
که میگویند روزی ،روزگاری مهبط وحی خدا بوده است، ونام آن ((حری)) بوده است.
ودر اطراف من ازهیچ سویی ردپایی نیست ودور من ، صدایی نیست...*
*-این شعرکه درسه قسمت متوالی عرضه گردیدبرگرفته از کتاب شاهکارهایی ازاشعار مذهبی .آراسته ی رضامعصومی _نشریه ی ماه نو-انتشارات رشیدی- است وچنانکه درسر آغازذکر شد اثر طبع موسوی گرمارود ی شاعر معروف معاصرکشور ماست-صص128 - ۱۳۴
---غروبي سخت دلگيراست ومن ، بنشسته ام اينجا، کنار غار پرت وساکتي ، تنها که مي گويند : روزي ، روزگاري ، مهبط وحي خدا بوده است ، ونام آن ((حراء))بوده است واينجا، سرزمين کعبه وبطحاست... وروز، از روزهاي حج پاک ما مسلمانهاست. برون از غار زپيش روي وزيرپاي من ، تاهرکجا ، سنگ وبيابانست. هوا گرم است وتبداراست اما مي گرايدسوي سردي، سوي خاموشي. وخورشيداز پس يک روز تب ،در بستر غرب افق ،آهسته مي ميرد.. ودر اطراف من از هيچ سويي ، رد پايي نيست ودور من ، صدايي نيست
فضا خالي است وذهن خسته وتنهاي من ، چون مرغ نوبالي ،-که هردم شوق پروازيبه دل دارد- کنارغار ،از هرسنگ، هر صخره پرد بر صخره ايديگر..
ومي جويد به کاوشهاي پي گيگيري، نشانيهاي مردي را - نشانيها،که شايد مانده بر جا ،دير دير: از سالياني پيش_ ومن همراه مرغ ذهن خود،در غار مي گردم.
وپيدا مي کنم گويي نشانيها که مي جويم: همانست، اوست! کنار غار ، اينجا ،جاي پاي اوست،مي بينم ومي بويم توگويي بوي اورا نيز همانست ، اوست:
پلاسي بر تن است اورا وميبينم که بنشسته است،چونان چون همان ايام
همان ايام که اين ره را بسا، بسيارمي پيمود وشايد نازنين پايش زسنگ راه مي فرسود
ولي اوهمجنان هرروزمي آمد ومي آمد...ومي آمد وتنها مي نشست اينجا
غمان مکه ي مشئوم را باغارمي ناليد غم بي همزبانيهاي خود را...
ومن اکنون به هر سنگي که در اين غار مي بينم، به روشن ترخطي مي خوانم آن فريادهاي خامش آورا... واکنون نيزگويي آمده است او...آمده است اينجا،
وي گويد غم آن روزگاران را:(( عجب شبهاي سنگيني! همه بي نور! نه ازبام فلک ، قنديل اخترها بودآويز نه اينجا_وادي گسترده ي دشت حجاز_
از شعله ي نوري ، سراغي هست.زمين ، تاريک تاريک است وبرج آسمانها نيز
نه حتي در همه ي ام((ام القري))يک روزن روشن تما شهربي نوراست...
نه تنها شب ، که اينجاروزهم بسيارشبرنگ است. فروغي هست اگر،از آتش جنگ است
فروزان مهر ، اينجا سخت بي نوراست، بي رنگ است. توگويي راه خود را هرزه مي پويد ونهر نورآن ،زان سوي اين دنيا بود جاري.
مه اند ر
گور شب خفته است وناپيداست... پيدا نيست.
سيه رگهاي شهر-اين کوچه ها-ازخون مه خاليست
درآنها مي دودچرکاب تندننگ وبد نامي، بد انديشي ودر رگهاي مردم هم.
سيه بازارهاي ((روسپي نامردمان))گرم است تمام شهرگردابي است پر گنداب
تمام سرزمينها نيز دنياهم وگويي قرن ، قرن ننگ وبدنامي است.
فضيلتهالجن آلوده،انسانها سيه فکروسيه کارند... و(انسان)نام اشرافي زيبايي است از معني تهي ...)) مانده محمد(ص) گرم گفتاري غم آلود است.
وخور، ديريست مرده ، غارتاريک است ومن چيزي نمي بينم
ولي گوشم به گفتاراست...ومي بينم توگويي رنگ غمگين کلامش را :
((خداي کعبه، اي يکتا!درودم را پذيرا باش، ا ي برتر وبشنو آنچه ميگويم:
يتيم مکه ،چوپانک،جوانک،نوجواني از بني هاشم وبازرگان راه مکه وشامات
(امين)، آن راستين، آن پاکدل ، آن مرد، وشوي برترين بانو:(خديجه)
نيز ، آنکس کوسخن جز حق نمي گويد وغير از حق نميجويد وبتها را ستايشگر نمي باشد واينک : اين همان مردابرمرد است (محمد) -ص- اوست-----
پيام درد انسانهاي قرنم را زمن بشنو پيام تلخ دختربچگان ،خفته اندر گور
پيام رنج انسانهاي زيربار،وزآزادگي مهجور پيام آنکه افتاده است درگرداب
وفريادش بلنداست:((آي آدمها...)) پيام من ،پيام او،پيام ما...))
محمد(ص)غمگنانه ناله اي سرميدهد،آنگاه مي گويد: خداي کعبه ،اي يکتا!
درون سينه ها ياد تومتروک است وازبي دانشي واز بزهکاري ،:
مقام برترين مخلوق تو،انسان، بسي پايين تراز حد سگ وخوک است.
خداي کعبه ،اي يکتا!فروغي جاودان بفرست، که اين شبها بسي تار است.
ودست اهرمنها سخت در کاراست ودستي رابه مهرازآستيني باز ،بيرون کن
که:برداردبه نيروي خدايي شايد، اين افتاده پرچمهاي انسن را
فروشويد نفاق وکينه هاي کهنه از دلها دراندازد به بام کهنه ي گيتي بلند آواز
برآرد نغمه اي همساز فروپيچد بهم طومار قانونهاي جنگل را
وگويد :آي انسانها! فراگردهم آييد وفراز آييد بازآييد
صدا بردارد انسان را وگويد: هاي ، اي انسان! برابر آفريدندت ،
برابر باش! صدابردارداندرپارس ، درايران وباآن کفشگرگويد :
پسر را رو ، به هر مکتب کهخواهي نه! سپاهي زاده راباکفشگر،
ديگرتفاوتهاي خوني نيست سياهي وسپيدي نيز ،حتي،موجب نقص وفزوني نيست... خداي کعبه ...اي ..يکتا...)) بدين هنگام
کسي آهسته گويي چون نسيمي مي خزد درغار محمدرا صدا آهسته مي آيدفرود از اوج ونجوا گونه مي گردد پس آنگه مي شود خاموش.
سکوتي ژرف ووهم آلود ناگه چون درخت جادواندرغار ميرويد...
وشاخ وبرگ خود رادرفضاي قيرگون غار مي شويد
ومن درفکر آنم کاين چه کس بود،از کجا آمد؟! که ناگه اين صدا آمد:
((بخوان!))... اما جواب يبر نمي خيزد محمد ،سخت مبهوت است
گويا ،کاش ميديدم ! صدا باگرمترآوا وشيرين تر بياني باز مي گويد:
((بخوان!)).. اما محمد هم چنان خاموش
دل اندرسينه ي من باز مي ماند زکار خويش،گفتي ميروم از هوش
زمان دراضطاب وانتظارپاسخش، گويي فرو مي ماند از رفتار ((هستي) مي سپارد گوش پس از لختي سکوت-اماکه عمري بود گويي-گفت:
((من خواندن نمي دانم)) همان کس ،باز پاسخ داد: ((بخوان!بنام پرورنده ايزدت کوآفريننده است...)) واو ميخواند، امالحن آوايش
به ديگر گونه آهنگ است صدا گويي خدا رنگ است. مي خواند:
((بخوان،بنام پرورنده ايزدت،کو آفريننده است...))* * *
درودي مي تراود از لبم بر او درودي گرم * * *
غروب است وافق گلگون وخوشرنگ است ومن بنشسته ام اينجا، کنارغارپرت وساکتي ،تنها
که ميگويند روزي ،روزگاري مهبط وحي خدا بوده است، ونام آن ((حري)) بوده است.
ودر اطراف من ازهيچ سويي ردپايي نيست ودور من ، صدايي نيست...*
*-اين شعرکه درسه قسمت متوالي عرضه گرديدبرگرفته از کتاب شاهکارهايي آزاشعار مذهبي .آراسته ي رضامعصومي _نشريه ي ماه نو-انتشارات رشيدي- است وچنانکه درسر آغازذکر شد اثر طبع موسوي گرمارود ي شاعر معروف معاصرکشور ماست-صص128 -134
ادامه مطلب...


مژده مژده شد روشن، ُ چشم اهل دین به به گشته جشن میلاد میر مومنین به به
بیت حق چراغان شد ، عرش نور باران شد از پرتورخسار فرمانده ی دین به به
ای شیعه نما شادی ، آمد از خدا هادی رهنمای دنیا و روز واپسین به به
چشم مصطفی روشن ، عالم همه شد گلشن زآفریدگار اورا آمد آفرین به به
فوج ملک از بالا، ذکر یا علی گویا دسته گل بر افشانندبر روی زمین به به
بر قدوم آن سرور، ریز شد گل احمر لا حول ولا بر آن فرخنده جبین به به
رمز هل اتی آمد ، حجت خدا آمد بر خاتم پیغمبر آمده نگین به به
گل نما نثار امشب ، بر قدوم یار امشب خانه زاد حق آمد بر یاری دین به به
نقل ها بر افشانید ، مدح ومنقبت خوانید دست حق عیان آمد ، خوش ز آستین به به
قلب (کربلایی) شاد ، زاین جشن وازاین میلاد از لحد کند فریاد ، تاروز پسین به به --
--نقل ازصص ۶۱-۶۲ شکوفه های غم -جلد اول-نادعلی کربلایی -انتشارات خزر -تهران ----
---(سرود در ولادت علی ابن ابیطالب علیه السلام ) از حاج غلامرضا آذر خراسانی----
مژده زمیلاد ولی خدا شاه ولایت علی مرتضی مژده زمیلاد ولی خدا شاه ولایت علی مرتضی مژده زمیلاد شه ملک دین حجت حق مظهر جان آفرین مفخر ایجاد وولی مبین
شیر خدا وارث خیرالوری شاه ولایت علی مرتضی-----مژده زمیلاد شه انس وجان
نور خدا سرور کون ومکان شاه هدی آیت امن وامان اصل ولا قاسم ناروجنان
حبل متین لنگرارض وسما شاه ولایت علی مرتضی ----
مژده زمیلاد شه بوالحسن مظهر الطاف حی ذوالمنن وارث علم نبی موتمن
محور دین شاه زمین وزمن فارس صفدر شه خیبر گشا شاه ولایت علی مرتضی---
مژده که عالم همه گلزار شد دشت ودمن تحتهاالانهار شد کون ومکان مطلع انوار شد
جلوه کنان والد اطهار شد شد متولد شه ملک ولا شاه ولایت علی مرتضی---
مژده ی رحمت به همه شیعیان خاصه بر احباب وهمه دوستان گشت عیان جامع سر نهان
ماه رخ مرتضوی شد عیان گشت عیان همسر خیرالنسا شاه ولایت علی مرتضی---
--نقل از جلد اول دیوان آذر خراسانی -ص ۳۱ -چاپ سوم -۱۳۴۸ شمسی -انتشارات طوس مشهد ---
ادامه مطلب...
---باز از کنوز رحمت والطاف کردگار آیات صنع در همه عالم شد آشکار----
بانفحه ی صبا دم روح القدس دمید شد رستخیز عام به صحرا وکوهسار
با حشمت الهی شه ، نوروز زد قدم عفریت دی زصحنه برون شد پی فرار
زد خیمه ابر ودر وگهر ریخت دمبدم صحن وسرا ودشت ودمن گشت لاله زار
پیر عجوز دهر جوانی زسر گرفت تاشد بکوهسار ، عیان جلوه ی بهار
تاشد زپرده حسن دل آرای گل عیان با لحن خوش به نغمه ی داوود شد هزار
بلبل به شاخسارطرب جا گرفت وگفت حمد خدا ونعت نبی ، مدح هفت وچار
وآنگه بخلق مژده یعیدین داد فاش نوروز باستانی ومولود شهریار
تا شد عیان زماه رجب لیله ی نخست تابنده شد زبرج ولایت مه وقار
مولود شد محمد باقر (ع) زفاطمه دریای علم مصطفوی ، مفخر کبار
مر آت حق شهنشه علم الیقین کزاو دین خدا وشرع و نبی گفت آشکار
پنجم وصی احمد مرسل ، ولی حق کزاو علوم اول وآخر شد اشکار
مهرش بهار باطرب وقهراو خزیف حبش جنان ودشمنیش شد جهیم نار
(آذر) گدایی در اوکن زحق طلب زان منصب شهانه به عالم کن افتخار--
---دیوان آذر -جلد اول -ص 86-چاپ سوم-1348 شمسی -چاپ خانه ی طوس مشهد-آذرخراسانی--
غروبي سخت دلگيراست ومن ، بنشسته ام اينجا، کنار غار پرت وساکتي ، تنها که مي گويند : روزي ، روزگاري ، مهبط وحي خدا بوده است ، ونام آن ((حراء))بوده است واينجا، سرزمين کعبه وبطحاست... وروز، از روزهاي حج پاک ما مسلمانهاست. برون از غار زپيش روي وزيرپاي من ، تاهرکجا ، سنگ وبيابانست. هوا گرم است وتبداراست اما مي گرايدسوي سردي، سوي خاموشي. وخورشيداز پس يک روز تب ،در بستر غرب افق ،آهسته مي ميرد.. ودر اطراف من از هيچ سويي ، رد پايي نيست ودور من ، صدايي نيست
فضا خالي است وذهن خسته وتنهاي من ، چون مرغ نوبالي ،-که هردم شوق پروازيبه دل دارد- کنارغار ،از هرسنگ، هر صخره پرد بر صخره ايديگر..
ومي جويد به کاوشهاي پي گيگيري، نشانيهاي مردي را - نشانيها،که شايد مانده بر جا ،دير دير: از سالياني پيش_ ومن همراه مرغ ذهن خود،در غار مي گردم.
وپيدا مي کنم گويي نشانيها که مي جويم: همانست، اوست! کنار غار ، اينجا ،جاي پاي اوست،مي بينم ومي بويم توگويي بوي اورا نيز همانست ، اوست:
پلاسي بر تن است اورا وميبينم که بنشسته است،چونان چون همان ايام
همان ايام که اين ره را بسا، بسيارمي پيمود وشايد نازنين پايش زسنگ راه مي فرسود
ولي اوهمجنان هرروزمي آمد ومي آمد...ومي آمد وتنها مي نشست اينجا
غمان مکه ي مشئوم را باغارمي ناليد غم بي همزبانيهاي خود را...
ومن اکنون به هر سنگي که در اين غار مي بينم، به روشن ترخطي مي خوانم آن فريادهاي خامش آورا... واکنون نيزگويي آمده است او...آمده است اينجا،
وي گويد غم آن روزگاران را:(( عجب شبهاي سنگيني! همه بي نور! نه ازبام فلک ، قنديل اخترها بودآويز نه اينجا_وادي گسترده ي دشت حجاز_
از شعله ي نوري ، سراغي هست.زمين ، تاريک تاريک است وبرج آسمانها نيز
نه حتي در همه ي ام((ام القري))يک روزن روشن تما شهربي نوراست...
نه تنها شب ، که اينجاروزهم بسيارشبرنگ است. فروغي هست اگر،از آتش جنگ است
فروزان مهر ، اينجا سخت بي نوراست، بي رنگ است. توگويي راه خود را هرزه مي پويد ونهر نورآن ،زان سوي اين دنيا بود جاري.
مه اند ر
گور شب خفته است وناپيداست... پيدا نيست.
سيه رگهاي شهر-اين کوچه ها-ازخون مه خاليست
درآنها مي دودچرکاب تندننگ وبد نامي، بد انديشي ودر رگهاي مردم هم.
سيه بازارهاي ((روسپي نامردمان))گرم است تمام شهرگردابي است پر گنداب
تمام سرزمينها نيز دنياهم وگويي قرن ، قرن ننگ وبدنامي است.
فضيلتهالجن آلوده،انسانها سيه فکروسيه کارند... و(انسان)نام اشرافي زيبايي است از معني تهي ...)) مانده محمد(ص) گرم گفتاري غم آلود است.
وخور، ديريست مرده ، غارتاريک است ومن چيزي نمي بينم
ولي گوشم به گفتاراست...ومي بينم توگويي رنگ غمگين کلامش را :
((خداي کعبه، اي يکتا!درودم را پذيرا باش، ا ي برتر وبشنو آنچه ميگويم:
يتيم مکه ،چوپانک،جوانک،نوجواني از بني هاشم وبازرگان راه مکه وشامات
(امين)، آن راستين، آن پاکدل ، آن مرد، وشوي برترين بانو:(خديجه)
نيز ، آنکس کوسخن جز حق نمي گويد وغير از حق نميجويد وبتها را ستايشگر نمي باشد واينک : اين همان مردابرمرد است (محمد) -ص- اوست-----
پيام درد انسانهاي قرنم را زمن بشنو پيام تلخ دختربچگان ،خفته اندر گور
پيام رنج انسانهاي زيربار،وزآزادگي مهجور پيام آنکه افتاده است درگرداب
وفريادش بلنداست:((آي آدمها...)) پيام من ،پيام او،پيام ما...))
محمد(ص)غمگنانه ناله اي سرميدهد،آنگاه مي گويد: خداي کعبه ،اي يکتا!
درون سينه ها ياد تومتروک است وازبي دانشي واز بزهکاري ،:
مقام برترين مخلوق تو،انسان، بسي پايين تراز حد سگ وخوک است.
خداي کعبه ،اي يکتا!فروغي جاودان بفرست، که اين شبها بسي تار است.
ودست اهرمنها سخت در کاراست ودستي رابه مهرازآستيني باز ،بيرون کن
که:برداردبه نيروي خدايي شايد، اين افتاده پرچمهاي انسن را
فروشويد نفاق وکينه هاي کهنه از دلها دراندازد به بام کهنه ي گيتي بلند آواز
برآرد نغمه اي همساز فروپيچد بهم طومار قانونهاي جنگل را
وگويد :آي انسانها! فراگردهم آييد وفراز آييد بازآييد
صدا بردارد انسان را وگويد: هاي ، اي انسان! برابر آفريدندت ،
برابر باش! صدابردارداندرپارس ، درايران وباآن کفشگرگويد :
پسر را رو ، به هر مکتب کهخواهي نه! سپاهي زاده راباکفشگر،
ديگرتفاوتهاي خوني نيست سياهي وسپيدي نيز ،حتي،موجب نقص وفزوني نيست... خداي کعبه ...اي ..يکتا...)) بدين هنگام
کسي آهسته گويي چون نسيمي مي خزد درغار محمدرا صدا آهسته مي آيدفرود از اوج ونجوا گونه مي گردد پس آنگه مي شود خاموش.
سکوتي ژرف ووهم آلود ناگه چون درخت جادواندرغار ميرويد...
وشاخ وبرگ خود رادرفضاي قيرگون غار مي شويد
ومن درفکر آنم کاين چه کس بود،از کجا آمد؟! که ناگه اين صدا آمد:
((بخوان!))... اما جواب يبر نمي خيزد محمد ،سخت مبهوت است
گويا ،کاش ميديدم ! صدا باگرمترآوا وشيرين تر بياني باز مي گويد:
((بخوان!)).. اما محمد هم چنان خاموش
دل اندرسينه ي من باز مي ماند زکار خويش،گفتي ميروم از هوش
زمان دراضطاب وانتظارپاسخش، گويي فرو مي ماند از رفتار ((هستي) مي سپارد گوش پس از لختي سکوت-اماکه عمري بود گويي-گفت:
((من خواندن نمي دانم)) همان کس ،باز پاسخ داد: ((بخوان!بنام پرورنده ايزدت کوآفريننده است...)) واو ميخواند، امالحن آوايش
به ديگر گونه آهنگ است صدا گويي خدا رنگ است. مي خواند:
((بخوان،بنام پرورنده ايزدت،کو آفريننده است...))* * *
درودي مي تراود از لبم بر او درودي گرم * * *
غروب است وافق گلگون وخوشرنگ است ومن بنشسته ام اينجا، کنارغارپرت وساکتي ،تنها
که ميگويند روزي ،روزگاري مهبط وحي خدا بوده است، ونام آن ((حري)) بوده است.
ودر اطراف من ازهيچ سويي ردپايي نيست ودور من ، صدايي نيست...*
*-اين شعرکه درسه قسمت متوالي عرضه گرديدبرگرفته از کتاب شاهکارهايي آزاشعار مذهبي .آراسته ي رضامعصومي _نشريه ي ماه نو-انتشارات رشيدي- است وچنانکه درسر آغازذکر شد اثر طبع موسوي گرمارود ي شاعر معروف معاصرکشور ماست-صص128 -134
![]()

بشارت شيعيان !شد ماه شعبان ماه پیغمبر فزون شد بر خلایق لطف وجود خالق اکبر
زمین وآسمان وعرش اعظم نورباران شد زانوار رخ نور دو چشم ساقی کوثر
عیان گردید در یثرب جمال عالم آرایی که جبرئیل امین شد خادمدر بار آن سرور
زلطف قادر قدرت نما از گلبن عفت دوگل گردیده ظاهر ازبرای حیدر صفدر
یکی در سوم شعبان ، یکی در چارم شعبان یکی چون شمس رخشان ویکی همچون مه انور
یکی فرمانده ی عالم ،وصی احمد خاتم یکی یار ومعین وغم خور سلطان بحر وبر
یکی از فاطمه ام الائمه ، دختر طاها یکی از حضرت ام البنین همچون دروگوهر
یکی نامش حسین ابن علی فرمانروای دین یکی باب الحوائج ، حضرت عباس نام آور
یکی را بوسه زد ختم رسولان بر لب و دندان یکی رامرتضی دست رسایش بادو چشم تر
برای یاری درماندگان بحرطوفان زا بسوی ساحل عزت ، یکی کشتی ، یکی لنگر
دو صدر الدین، دو بدر الدین ، دو یارویاور قر آن یکی وارث بشهرعلم وآن یک پشتیبان در
دو رخ زیبا ، دو قد طوبا ، قدم بنهاد در عالم یکی فرمانده ی اعظم ،یکی سردار وسرلشکر
دو جانباز وبرادر ، این وزیر وآن دگر سلطان عیان گردیدبریاری حق ازدو نکو مادر
دو روشنگر ، دو عالی فر ، که بر آنهاخدا بخشد هزاران {کربلایی}را زرحمت در صف محشر
اثر طبع نادعلی کربلایی -شادروان کربلایی پدر سه شهید -به نقل از شکوفه های انقلاب -جلد دوم -صصص۱۱۴-۱۱۵-انتشارات خزر-تهران ----
صفحه قبل1...56789...31صفحه بعد